تبلیغات
سیدالشهداء علیه السلام
بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا
آزاد كرده ی حسین علیه السلام


یكی از شیعیان در بصره سالی ده شب در خانه اش دهه عاشورا روضه خوانی می كرد این بنده خدا ورشكست شد و وضع زندگی اش از هم پاشیده شد حتی خانه اش را هم فروخت .
نزدیك محرم بود با همسرش داخل منزل روی تكه حصیری نشسته بودند یكی دو ماه دیگر بنا بود خانه را تخلیه كنند، و تحویل صاحبخانه بدهند و بروند.
همسرش می گوید: یك وقت دیدم شوهرم منقلب شد و فریاد زد.
گفتم : چه شده ؟ چرا داد می زنی ؟
گفت : ای زن ما همه جور می توانستیم دور و بر كارمان را جمع كنیم ، آبرویمان یك مدت محفوظ باشد، اما بناست آبرویمان برود. گفتم : چطور؟ گفت : هر سال دهه عاشورا امام حسین (ع ) روی بام خانه ما یك پرچم داشت مردم به عادت هر ساله امسال هم می آیند ما هم وضعمان ایجاب نمی كند و دروغ هم نمی توانیم بگوئیم آبرویمان جلوی مردم می رود. یكدفعه منقلب گردید، گفت : ای حسین مپسند آبرویمان میان مردم برود، قدری گریه كرد.
همسرش گفت : ناراحت نباش یك چیز فروشی داریم . گفت : چی داریم ؟ گفت : من هیجده سال زحمت كشیدم یك پسر بزرگ كردم پسر وقتی آمد گیسوانش را می تراشی ، و فردا صبح دستش را می گیری می بری سر بازار، چكار داری بگوئی پسرم است ، بگو غلامم است .
و به یك قیمتی او را بفروش و پولش را بیاور و این چراغ محفل حسینی را روشن كن .
مرد گفت : مشكل می دانم پسر راضی بشود و شرعاً نمی دانم درست باشد كه او را بفروشیم یا نه . زن و شوهر رفتند خدمت علماء و قضیه را پرسیدند، علماء گفتند: پسر اگر راضی باشد خودش را در اختیار كسی بگذارد اشكالی ندارد، و بعد از سؤ ال بر گشتند خانه .

 

1.jpg 


یك وقت دیدند در خانه باز شد پسرشان وارد شد، پسر می گوید. وقتی وارد منزل شدم دیدم مادرم مرتب به قد و بالای من نگاه می كند و گریه می كند، پدرم مرتب مرا مشاهده می كند اشك می ریزد گفتم : مادر چیزی شده ؟ مادر گفت : پسر جان ما تصمیم گرفته ایم تو را با امام حسین (ع ) معامله كنیم .


پسر گفت : چطور؟ جریان را نقل كردند پسر گفت : به به حاضرم چه از این بهتر. شب صبح شد گیسوان پسر را تراشیدند، پدر دست پسر را گرفت كه به بازار ببرد پسر دست انداخت گردن مادرش (مادر است و اینهم جوانش است ) پس یكمقدار بسیار زیادی گریه كردند و از هم جدا شدند. پدر، پسر را آورد سر بازار برده فروشان ، به آن قیمتی كه گفت ، تا غروب آفتاب هیچكس نخرید، غروب آفتاب پدر خوشحال شد، گفت : امشب هم می برمش خانه یكدفعه دیگر مادرش او را ببیند فردا او را می آورم و می فروشم .
تا این فكر را كردم دیدم یك سوار از در دروازه بصره وارد شد و سراسیمه نزد ما آمد بمن سلام كرد جوابش را دادم . فرمود: آقا این را می فروشی ؟ (نفرمود غلام یا پسرت را می فروشی ) گفتم : آری . فرمود: چند می فروشی ؟ گفتم : این قیمت ، یك كیسه ای بمن داد دیدم دینارها درست است .
فرمود: اگر بیشتر هم می خواهی بتو بدهم ، من خیال كردم مسخره ام می كند. گفتم : نه . فرمود: بیا یك مشت پول دیگر بمن داد. فرمود: پسر جان بیا برویم . تا فرمود پسر بیا برویم ، این پسر خود را در آغوش پدرش انداخت ، مقدار زیادی هم گریه كرد بعد پشت سر آن آقا سوار شد و از در دروازه بصره رفتند بیرون . پدر می گوید: آمدم منزل دیدم مادر منتظر نتیجه بود گفت : چكار كردی ؟ گفتم : فروختم .
یك وقت دیدم مادر بلند شد گفت : ای حسین به خودت قسم دیگر اسم بچه ام را به زبان نمی برم . پسر می گوید: دنبال سر آن آقا سوار شدم و از در دروازه بصره خارج شدیم بغض راه گلویم را گرفته بود بنا كردم گریه كردن ، یك وقت آقا رویش را برگرداند، فرمود: پسر جان چرا گریه می كنی ؟ گفتم آقا این اربابی كه داشتم خیلی مهربان بود، خیلی با هم الفت داشتیم ، حالا از او جدا شدم و ناراحتم .
فرمود: پسرم نگو اربابم بگو پدرم . گفتم : آری پدرم . فرمود: می خواهی برگردی نزدشان ؟ گفتم : نه . فرمود: چرا؟ گفتم : اگر بروم می گویند تو فرار كردی . فرمود: نه پسر جان ، برو پائین من را پائین كرد، فرمود: برو خانه . گفتم : نمی روم ، می گویند تو فرار كردی .
فرمود: نه آقا جان برو خانه اگر گفتند فرار كردی بگو نه ، حسین مرا آزاد كرد. یك وقت دیدم كسی نیست . پسر آمد در خانه را كوبید مادر آمد در را باز كرد. گفت : پسرجان چرا آمدی ؟ دوید شوهرش را صدا زد گفت : بتو نگفته بودم این بچه طاقت نمی آورد، حالا آمده .
پدر گفت : پسر جان چرا فرار كردی ؟ گفتم : پدر بخدا من فرار نكردم . گفت : پس چطور شد آمدی ؟ گفتم : بابا حسین آزادم كرد. (1)

 


پاورقی
1- قافله اشك ص 20.

آخرین ویرایش: چهارشنبه 17 مهر 1392 03:33 ب.ظ
تاریخ ارسال : چهارشنبه 17 مهر 1392 06:07 ب.ظ | نویسنده : خادم سیدالشهداء علیه السلام
دیدگاههای مربوط به پست (آزاد كرده ی حسین علیه السلام)
It is really a great and helpful piece of info. I'm
happy that you shared this helpful information with us. Please keep
us informed like this. Thank you for sharing.
ارسال شده در شنبه 18 شهریور 1396 07:56 ب.ظ

Wow, fantastic weblog structure! How long have you been blogging for?

you make running a blog glance easy. The whole look of your website is
great, let alone the content!
ارسال شده در پنجشنبه 10 فروردین 1396 10:59 ب.ظ

سلام و عرض ادب.
قربون امام حسین که هر کس دل به او بست جز لطف ندید. بسیار جذاب و تکاندهنده بود ممنون
محرم نزدیکه التماس دعا
با مطلبی دیگر در خدمتتون هستم
ارسال شده در شنبه 20 مهر 1392 10:52 ق.ظ


سلام ممنون از حضورتون خادم سیدالشهداء علیه السلام
السلام علیک یا اباعبدالله (ع)
ارسال شده در شنبه 20 مهر 1392 12:05 ق.ظ


سلام تشکر از حضورتون خادم سیدالشهداء علیه السلام
راس تو را به روی نی ، هرچه نظاره می کنم
سیر نمی شود دلم ، نگه دو باره می کنم

ز اشک و آه سینه ام ، میان آب و آتشم
چو با توام ، از این میان کجا کناره می کنم

گمان کنند دشمنان ، نیست به کام من زبان
ز دور بسکه با سرت ، به سر اشاره می کنم

به دختران خود بگو که گوشواره ها چه شد
گریه به گوشواره نی ، به گوش پاره می کنم

هم سر تو بر سر نی ، هم سر اکبرت زپی
گاه نگاه نگاه سوی مه ، گه به ستاره می کنم

رخت به خون که رنگ زد ؟ آینه را که سنگ زد
خنده زآه خویشتن به سنگ خاره می کند
ارسال شده در شنبه 20 مهر 1392 12:01 ق.ظ


سلام
تشکر از حضورتون خادم سیدالشهداء علیه السلام
سلام. خدا قوت مومن.
چقدر زیبا و دلنشین ... نمی دونم چی نظر بدم چی بگم واقعانمیدونم...
بگم کاش جای اون پدر مادر بودم؟
نه کاش جای اون پسر بودم ک پدر مادرم مرا به غلامی حسین می فروحتن اما نه به دینار و درهم فقط به یک لبخند آفام.
بخدا تا عمر داشتم غلامیشو میکردم
یا حسین



ارسال شده در پنجشنبه 18 مهر 1392 08:09 ب.ظ


سلام ممنون از حضورتون خادم سیدالشهداء علیه السلام
با سلام به شما دوست گرامی
مطلب خوبی و جالبی بود.
از اینکه به سایت ما مراجعه نمودید متشکریم.
چنانچه مایل به تبادل لینک هستید به ما اطلاع بدید.
با تشکر
ارسال شده در پنجشنبه 18 مهر 1392 07:06 ب.ظ

سلام
لطفا ادرستون رو بگذارید خادم سیدالشهداء علیه السلام
سلام وبلاگ زیبایی داری برای افزایش بازدید وبلاگت میتونی به آدرس زیر ثبتش کنی تا من و بقیه بازدید کنندگان بتونیم هر روز بهت سر بزنیم محلی که وبلاگتو ثبت میکنی بزرگترین دایرکتوری وبلاگ نویسان ایران هست و پر بازدید ممنون
ارسال شده در چهارشنبه 17 مهر 1392 11:00 ب.ظ

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
  • موضوعات CATEGORIES2

  • برچسبها TAGS