تبلیغات
سیدالشهداء علیه السلام
بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا
روایت دردهای زینب (س) – الوداع یا محمدا

عرق، پیشانی پیغمبر را گرفته است و خاندان حیاء و وفا همچو پروانه گرد شمع وجودش می‌چرخند. فاطمه به دور از چشم كودكان در غم از دست دادن پدر خود، سخت در اضطراب است.

3.jpg


زینب به ادب در كنار بستر می‌نشیند و عرض می‌كند: «یا جدا! خواب دیدم باد تندی وزیدن گرفت و دنیا را تاریك نمود و من از شدت باد در پناه درختی بزرگی جای گرفتم، كه ناگهان آن درخت بزرگ هم در اثر فشار باد از جا كنده شد. ناچار خود را به درخت دیگر رساندیم كه شاخة همان درخت بود. باز باد تند و سخت او راهم از جا كند. پس از آن به شاخة‌ دیگر آن درخت پناه بردم كه دیدم آن هم شكست. آنگاه به دو شاخة باقیماندة‌ آن پناه بردم كه آنها یكی پس از دیگری در اثر تندباد حوادث از بین رفتند. ناگهان از شدت ترس و اضطراب از خواب بیدار شدم.»

پیغمبر اكرم (ص) وقتی سخنان دختر خویش را شنید، گریان شد و فرمود: «دخترم! اما آن درخت بزرگ، من هستم كه از میان شما می‌روم. و شاخة اول او، مادرت فاطمه می‌باشد.
و شاخة‌ دوم او، پدرت علی می‌باشد.
دو شاخة ‌دیگر او، برادرانت حسن و حسین (ع) هستند كه در اثر شهادت آنها، جهان تیره و تار می‌گردد.»

 



موضوعات مرتبط : زنان عاشورایی ,
آخرین ویرایش: جمعه 9 آبان 1393 05:24 ب.ظ
تاریخ ارسال : شنبه 10 آبان 1393 06:18 ب.ظ | نویسنده : خادم سیدالشهداء علیه السلام
دیدگاههای مربوط به پست (روایت دردهای زینب (س) – الوداع یا محمدا)

ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
  • موضوعات CATEGORIES2

  • برچسبها TAGS